خوابش رو دیدم ، مهربون شده بود و برگشته بود ، داشتم موهای دستش رو لمس میکردم ، و اون آروم و ساکت بود.با یه صدایی بیدار شدم و هرچی تلاش کردم دوباره بخوابم اما خوابش برنگشت..
در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........
که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور !
چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند...
.
که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!!
..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی