تهرانم بهم داره خوش ميگذره و هنوز دوست ندارم برگردم با خودم عكس هامو آوردم ببينم كار هست و وضعيت چيجوريه
با خودك ميگم ازش خبري تو اينترنت نيست نكنه مي خواد يهو بياد و منو غافلگير كنه تو حيات گالري منتظر ميشينم ....
How i wish you were here ... خیلی خوشحالم دوباره دارم میرم سفر ، تنهایی ، قطار ،تهران ، دوستام ، فرهنگسرا ، تاتر، دربند ، وای آخجون
/*
/*]]>*/
حالا میبینم بچه ها چرا اینقدر پاکن ، بچه ها زیاد گوشت دوست ندارن .. گوشت نمیخورم ، دل نازک شدم و مهربون ، حساس و شکننده ، فکر میکنم دارم از آدما فاصله میگیرم ، چطور میتونن موجود زنده ای رو به خاطر شکمشون بکشن ! با سرعت زیادی دارم منزوی میشم میترسم نتونم تو جمعشون دووم بیارم !
تو زندگی آدم روز های کمی پیش میاد که وقتی صبح از خواب پا میشی و چند دهم ثانیه که میگذره به خودت میای ، لبخند میزنی . این روز ها برای همه پیش اومده مثل روز های اول عاشق شدن مثل روز هایی که یه خوشی بزرگ روبه تازه گی گیر آوردی یا... امروز من ایجوری شروع شد ، با لبخند بیدار شدم، تو گوشیم آهنگای عاشقانه ریختم و تو خیابون راه میرفتم و گوش میدادم و نه آفتاب و گرما اذیتم میکرد نه پیاده روی نه حجم سنگین کوله پشتیم که دوربین و ناهارم توش بود. دلم می خواست تموم آدم هایی که تو این مدت من رو مسخره کردن ( به جرم هایی که به نظر خودم جرم نبود و به نظر اونا حماقت و سادگی بود) رو پیدا کنم و بگم دیدین حرف من ، راهی که پیش گرفتم درست بود ، دیدین پیش بینی های شما غلط از آب در اومد ! دیدین که کسی رو دارم که میفهمه ، همه چیز رو و میدونه و میبینه و مثل شما ها کثیف نیست ...
![]() لینا خوابیده ، میرم نگاهش کنم .
! چرا مرد ها بعد از ازدواج یادشون میره ابراز محبت کنن و هر زنی که میبینم میگه ازدواج نکن ؟! چه بلایی داره سرمون میاد ؟ چرا همه چی سر جاش نیست ؟ چرا درست زندگی نمیکنیم ؟ چرا اینقدر استرس داریم ؟ |
![]() در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|