داشتم آهنگ گوش میکردم تو تاکسی ، که شنیدم راننده
و مسافرش دارن بحث میکنن ،خیلی بحثشون طولانی شد گوشیو از گوشم برداشتم ، مسافره
یه مرد به ظاهر کارگر بود و ادعا میکرد هر روز این مسیر رو 100 میاد
راننده میگفت نه 150 میشه ، حق با راننده بود ، تو همین حین راننده برگشت از
من پرسید کرایه چنده؟ هیچچی نگفتم فقط وقتی میبینین داره سر اینقدر باحاتون چونه میزنه و بحث میکنه و اعصاب خودشو خورد میکنه بفهمین نداره برگشت با لحنی حق به جانب گفت خب بگه نداره! فقط با تعجب نگاش کردم ..
یه دوست خوب دارم همیشه پیشمه هر وقت باشم یا نباشم منتظر من میمونه هر شب تو بغلش می خوابم خیلی دوسش دارم خیلی وفا داره خیلی مهربونه با من و واسم هیچ غروری نداره موهامو نوازش میکنه قربون صدقه ام میره و دلش رو نمی زنم هیچوقت واخلاقش همیشه یکیه و عوض نمیشه هیچوقت براش عادی نمیشم و تو گوشم همیشه میگه عاشقمه روزا هر وقت اتاق پر نور میشه میزنمش جلوی پنجره و تا آخرین توانش سر پا واسم وای می ایسته و اتاق رو برام تاریک میکنه هرچقدر ازش دور باشم یا نبینمش با منه و تک و تنها منتظرم میشینه نرمی و لطافتش کم نمیشه جنس نداره ... نه زنه نه نامرده
اسمشم گلبافت ِ آخ ...
فکر نکن علاقه ی تو با بقیه فرق داره هر بلایی سر دیگران اومده سر تو هم میاد و به حرفا و تجربه هاشون گوش کن مهم ترینش اینه که اگه کسی تورو نخواست اینقدر سرد میشه که خودت ازش خسته بشی و مهرش از دلت کم کم بره خودت رو تو برزخ زجر نده و نزار زیاد کسی بازیت بده کاش منطق ما انسانها قابل تجزیه و تحلیل و باز شناخت می بود ...شاید تفکر ما بر مبناهایی نا درست چیده شده است شاید تفکر ما متاثر از ساختار نادرست قواعد زبانی ما باشد .
روزی شاید کامپیوتر به کمک انسان بیاید و زبان و ساختار آنرا به اجزای اصلی تجزیه کند و شناخت ما را ترمیم یا دگرگون کند خسته شدم ! نه خوشحالم نه ناراحت ، نه دلگرمم نه دلسرد نه از دنیا سیرم نه بهش وابسته فقط خسته ام و دوست دارم این روال بهم بریزه هر جوری که شده
یه مساله اگه 50 تا کبوتر داشته باشی و از اجبار خونوادت یه روز دل از همه ی کفترات بکنی و همه رو بفروشی اگه 3 تاشون برگردن نظرت راجع به کبوترا چیه؟ الف) خیلی خنگن ب) به خونه ی قبلی عادت کردن و ترک عادت براشون سخته ج) عاشق صاحبشونن د) برگشتن تا دوباره بفروشیشون ودوباره سود کنی
خودت چیکار میکنی؟ ب) میزاری رو سرت و حلوا حلواشون میکنی ج) عاشقشون میشی و تا دم مرگ نگهشون میداری د) میفروشیشون تا باز سود کنی و بهشون میگی بازم برگردن
زندگی عین یه بازی کامپیوتریه ممکنه تا مرحله های خیلی خوب پیش بری یهو بیفتی تو چاله با آقا غوله ی ته هر مرحله باید مبارزه کنی بعد کلی باید امتیاز جمع کنی تا خونت پر شه بری بری یهو یه راه میون بر پیدا شه برسی مرحله ی آخر آخرشم با رسیدن به جنس مخالف بازی تموم میشه
اولین پست سال نو ...
الو ؟
صداش استرس داشت شاید هم دلتنگی ... |
![]() در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|