تبليغاتX
بازدید برای عموم آزاد نیست.







بزن باران

بهاران فصل خونست

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که در چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است


دوست داشتم تهران بودم

با نرگس میرفتیم فلکه اول آتیش بازی و ترقه ترکوندن

یادمه دستمال میزاشتم توگوشم !

یادمه سیگارت رو تو دستام میترکوندم

یادمه

...

خیلی  خوب بود

..


ساعت 7/25 دارم میرم آتلیه ی لعنتی

مرتیکه ی جواد طُلابی!


دیشب یه عکسی دیدم که مثل آوار    روی شادی الکی من   خراب شد

داشتم از حال میرفتم و بعد از مدتها گریه کردم و تو همون حال خوابم برد

امروز تجربه ی کار کردن رو داشتم ودیدم چقدر سخته ، چقدر وقتت پر میشه و چقدر انرژی از دست میدی

مخصوصا اینکه تو محل کار دیگه احترام ها جور دیگست و بعضی وقتا اصلا نیست

به این فکر کردم حالا اگه من تنها بودم و خسته میومدم خونه و کسی برام غذا درست نکرده بود چیکار میکردم؟!

شاید گرسنه می خوابیدم و هر روز این ماجرا تکرار میشد.....

 و اینکه هنوز تجربه نکردم تنها بودن تو یه جا ی دیگه ، بین آدما و تو محل کارت از همه نظر غریب بودن و لحظه های خاصی که دلت می خواد خونه باشی و نیستی

اما هنوز تجربه نکردمش

 

ولی میدونم چقدر کشندست

و میدونم چقدر سخته

 

حالم بده




یک کارش اینقدر مهمه که میتونه

واسه یه ساعت روانیم کنه و

یه روز تمام مدت گریه ام رو در بیاره و

یک هفته عصبیم کنه و

یک ماه فکرمو مشغول کنه!






- اسمم غزاله است اما دوست دارم بدون ة تانیث عربی منو صدا کنن تا به حال هم یه نفر روز تولدم منو غزل خطاب کرده

- زود رنجم و حساس یا بهتر بگم حساس ام و زودرنج اما همه چی زود از دلم بیرون میره و به هیچ عنوان کینه ای نیستم

- دوست ندارم شبیه بقیه باشم ، شبیه بقیه فکر کنم،  شبیه بقیه رفتار کنم ، شبیه بقیه لباس بپوشم

- همیشه اهنگ گوش میکنم و به اطرافم توجهی نمیکنم راحت ام ودیگران ونگاه هاشون برام اهمیتی ندارن

- بعضی از آدما که منو نمیشناسن فکر میکنن مغرورم اما قضیه اینه که گوشه گیری و انزوا رو به رابطه ها ترجیح میدم چون از آدما یکم میترسم

- از اشیا ی شفاف خوشم میاد مثل شمع ژله ای یا شیشه های رنگی

- دوست دارم هر چی دارم و خواهم داشت ساخته ی دست خودم باشه  نه حاضر و آماده خریده باشمش

- به خوندن کتابهای چالش بر انگیز خیلی علاقه دارم و دوست دارم ذهنم درگیر باشه و به جواب سوالاش نرسه که اونم تو فلسفه پیداش کردم

- یکی از لذت های زندگی من سوت زدنه که نمیشه زیاد بحثش رو کشید وسط !
- به جهنم و بهشت و ... اعتقاد ندارم و بدون ترس زندگی میکنم. تو زندگی کردن یک شعار دارم که اونم اینه

اگه دوست داری یه کاری رو دیگری در حق تو انجام بده تو خودت اول انجامش بده و اگه دوست نداری  از خودت شروع کن

- آدم متوقعی نیستم تنها توقع من دروغ نشنیدنه

- از بچه گی تا الان  ابی  رو دوست داشتم با کارای جو ساتریانی هم کیف میکردم و تا الان هم اثرشون مونده !

- یه مدت خاطره هامو مینوشتم اما دیدم که ذهنم به خاطر اون 4 -5 سال تنبل بار اومده و هیچ خاطره ای یادم نمیمونه دیگه و مدتیه قطعش کردم جز خاطره های مهم البته...

- زندگی ِ من هم پر از مهاجرت و جابجایی های کوچیک و بزرگ بوده و رنگ آرامش رو ندیدم خیلی ازین پله به اون پله پریدیم. تو زندگی فردی تو هیچچی به جایی نرسیدم از هنر یا ورزش گرفته تا رشته ی تحصیلی دبیرستان و شاید   دانشگاه  (که اونو شک دارم!) شاید به خاطر همینا باشه که یه کم بعضی وقتا نا آروم میشم و بی حوصله!

- وقتی ناراحـــــت میشم  عصــــــــبانی به نظر میام و دوست ندارم احــــــــــــدی دورو برم باشه

- یه کم به خاطر شرایط خواهر بزرگــــــــــ  و فرزند اول بودن مجبور شدم زود تر احساس مســـیولیت رو یاد بگیرم . مجبور شدم غم و غصه ها و درد و دل های مادر رو به تنهایی تو دلم بریزم واز خواهر کوچیکه محافظت کنم. یه کم روحیه ام آزار دیده و بعضی وقتا از جر و بحث ها ،  بیشتراز اطرافیانم هول تو جونم ریخته میشه و چیزایی عجیب غریب برای آخر این بحثا تو ذهنم به وجود میارم که هرکس  ببینه شون میگه تو چقدر خشنی! به خاطر همینه همیشه میترسم از بحث و دعوا ی اطراف... با کسی هم حوصله ی بحث ندارم مگه اینکه موافق باشیم

شاید یه کم غیرتی بار اومدم و دوست ندارم به عزیزانم کسی توهین کنه حتی اگه بدونم استحقاقشونو دارن، اجازه نمیدم



 


دیروز از بالای پل یه دبستان دخترانه دیدم که بچه ها با مقنعه های سفید تو حیاطش بازی میکردن

با اینکه از مدرسه خوشم نمیومد اون موقع ها

اما باز دلم خواست

...



مامان ژاپنیا بچه هاشون از هجده سالگی جدا زندگی میکنن با حقوق خودشون

مامان: جدی میگی؟ پس پدر مادرا  زود راحت میشن!


تنش به زمین میخورد

و اشک هایش پیشانیم را میبوسید،

ابر برگشته بود،

برگشته بود

به دامان دشت
...



از دیشب تا الان که مطلب جدید نوشته خوشحالم

کاش

...





































12







<br><br><br><br>





در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی












































صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ









پیوندهای روزانه














محسن نامجو
خیال
لکنت بهت
آرشیو پیوندهای روزانه












نوشته های پیشین












آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

پیوندها

my flickr /my pictur
طاها بذری
علیرضا آدینه
gilda
minyasha
تحقیقات فلسفی
يادداشتهاي خط خطي
رضا عنصر سيار
رددانهیل





















































































<























































































<





















































>





























<