تبليغاتX
بازدید برای عموم آزاد نیست.







.


خواب مامان بزرگمو دیدم که بعد11 سال زنده شده بود و تو همون روستای سر سبز و دوست داشتنی و تو همون خونه ی بزرگی که بچه گی هام همیشه تو راهرو هاش گم میشدم رو دیدم

زنده شده بود و من ذوق مرگ ...

مهربونی هاش دوباره یادم اومد که پشت چرخ خیاطی می نشست و بیرجامه میدوخت و دونه ای 200 تومن میفروخت و عید که میشد چهار هزار تومن ،پنج هزار تومن به من عیدی میداد

عید که میشد برای رسیدنمون  ساعت ها مینشست جلوی در و چشمش رو به خیابون میدوخت

اون با عشق منتظر ما بود

یادمه با پسر خاله و نرگس با پول تو جیبیامون میرفتیم آدامس دایناسوری میخریدیم و عکساشو جمع میکردیم.یادمه پشت جعبه های سیگار مغازه ی آقاجون روزی 1000 بار اسم فامیل بازی میکردیم.

شبا با مامان بابا بالای پشت بوم می خوابیدیم و چون من قلت میزدم شبا همیشه بین دو نفر آدم بزرگ می خوابیدم که یهو نرم از حیاط سر در بیارم و یادمه ستاره هایی اونجا بود که من مثل اونا روخیلی وقته که ندیدم


بهش گفتم مادر جون یعنی تو واقعا نمرده بودی؟ یا تونستی زنده بشی؟ اما حرفاش یادم نیست

فقط حالت صورت و لبخندش یادمه

و یادمه تو خواب کلی خوشحال بودم که عید که میشه همه ی فامیل اینجا دور هم جمع میشن و مادر جون آبگوشت و غذای محلی (بلکه*) درست میکنه و همه با هم دور سفره ی بزرگ و خالصانه و با عشقِ مامان بزرگ جمع میشن...

خیلی وقته اون دور هم جمع شدن ها اون ذوق و شوق ها رو دیگه نمیبینم

دور هم جمع شدن ها شاید باشه اما دیگه اون حال و هوا از بین رفته...

دلم تنگه

دارم یخ میزنم!

....


 

مگرغیر از این است که روانشناسان با نام گذاری عکس العمل های عادی انسان در برابر عوامل خارجی   انسان و روانش را طبقه بندی میکنند؟
مگر غیر از این است که به تو میقبولانند جهان بیرون همیشه درست بوده است و انسانهای اطراف را باید همانگونه که هستند پذیرفت و تو باید با خود و در خود نارضایتی ات را هضم کنی؟!مگه غیر از این است که با تلقینات دکتر مآبانه ومکرربه تو می قبولانند که بیماری؟؟
مگر غیر از این هاست؟!




...



این رو با دوربین جدیدم گرفتم

اما نیست بهم باز کار با دوربینو یاد بده و کِیف کنه از اینکه داره تدریس میکنه و بهم بگه زرنگی آفرین!



 

چمدونتو باز نکن

باز میخوای برگردی چند روز دیگه

 

 

 

خوب چرا میپیچونی؟

وقتی راستشو بگی ممکنه بهم بر بخوره  ...اما پیچوندن آدمو میرنجونه  دختر خوب

همیشه به من راستشو بگو چون آدم پیچیده ای نیستم

 

!

 

واسه احساس خوشبختی نه درس مهمه  نه پول نه ارزش اجتماعی...

واسه خوشبختی یه احساس خوب لازمه

اون احساس ممکنه سراغ هیچ دو نفری نیاد و یا بیاد وزود رد شه بره ، یا اینکه سراغ یکیشون بیاد

مهم نیست چیه، چیجوریه...

مهم اینه که باشه

 

نزار سختیا تورو سخت کنه! نزار غریبیا روحیه ی گرم و مهربونتو باتو غریبه کنه

همیشه خاطره های خوبتو یادت نگهدار،هرچه که از دوریاشون ممکنه اذیت بشی

آدمای مغرور و سرد ،زندگی همش برای کار ،زندگی برای پول ،

آدمای از صبح تا شب مشغول کار!

همه ی اینا هست،اما تو یادت باشه مال اونجا و اون آدما نیستی.

 

یادت باشه مال کجایی و به کجا تعلق داری

جایی که جاته، جایی که برای توست ،به خاطر خوبیات،به خاطر خاطره هات به خاطر بودنت...

اما اونجا رو ممکنه با چشمت نبینی اما بدون یه جایی هست که هنوز نخشکیده

 گرمه و هنوز می تپه...

 

همین

 

 

 

اولین بار خونه ی خالم دیدمش تا دیدمش جا خوردم و مهرش رفت تو دلم

روم نمیشد خیلی نزدیکش برم یا...

برگشتیم خونه وهمش به فکرش بودم با هیچی نمیتونستم از فکرش خلاص شم ،باید مال من میشد

باید هرجوری شده بود باباروراضی میکردم

خیلی با بابا کلنجار رفتم، کلی تو خیابون و کوچه بازار با هم  قدم زدیم و بحث کردیم

فکر نمیکردم با این مساله کنار بیاد تا بالاخره تونستم راضیش کنم!


اون مال من شد

عاشقش بودم البته روزای اول خیلی بیشتر ! اما بعدا علاوه بر اینکه عاشقش بودم بهش عادت هم کردم ،جایی میرفتم اگه کنارم نبود احساس تنهایی عجیب و استرس بدی بهم دست میداد

هیچ جا تنهام نذاشت همه جا با من بود و به من انرژی و روحیه میداد

هم وقتای خوشحالیام باهام بود  هم وقتای  ناراحتیم با صداش آرومم میکرد

هر وقت از تنهایی و بی کسی خسته میشدم میتونستم باهاش           حرف بزنم!

الان 2 ساله به پای من مونده ،حتی ضربه های محکمی که من نا خواسته بهش وارد کرده بودم اونو از پا ننداخت و داغونش نکرد

هیچکی نتونست اونو از من بگیره ،حتی از دست خِیلیا به خاطر من فرار کرد : پلیسها... دزدا!

اون خیلی کمکم کرد ... من خیلی از موفقیتهای امروزمو مدیونشم

تو جشنواره های عکاسی اون باعث شد من موفق بشم و...

و حالا من دارم اونو به قیمت ارزونی میفروشمش

حتی نصفِ کمتر اون قیمتی که خریدم!

میدونم دلش واسم تنگ میشه ،اما من می خوام بالاخره دوربین عکاسی بگیرم و یه موبایل خوشگل نو ِ دیگه هدیه گرفتم!

 

 

 

 

 

 

 ...

 

 





































12







<br><br><br><br>





در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی












































صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ









پیوندهای روزانه














محسن نامجو
خیال
لکنت بهت
آرشیو پیوندهای روزانه












نوشته های پیشین












مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

پیوندها

my flickr /my pictur
mehrdot
مانیفست
حواصیل
طاها بذری
علیرضا آدینه
gilda
رضا بهادر
minyasha
heybat
تحقیقات فلسفی
يادداشتهاي خط خطي
رضا عنصر سيار
رددانهیل





















































































<























































































<





















































>





























<