اون وره دره کوهه
اون وره کوهه بیشه
اون ور بیشه دشته
دشت پلنگ و تیشه
یه عالمه جور وا جور
آدم داره فراوون
بعضیاشون وحشین
بعضیاشون مهربون
از صبح تا شب بیدارن
شبا میرن می خوابن
روزا تو بیشه هستن
شبا تو رختخوابن
موقع خواب همیشه
چشماشونو میبندن
خوابای خوب که دیدن
تو خواب بهم می خندن
آب میخورن آدما
وقتی که تشنشونه
گوشت میخورن فراوون
وقتی گرسنشونه
این آدما یه شکلن
هم نر و ماده دارن
ماده ها با حجابن
نرا حجاب ندارن
از ترس این آدما
گرگا علف خوار شدن
از بس آدم زیاده
حیوونا بیکار شدن...
مرده شورت را ببرند
که من بمیرم و تو بیایی و گریه کنی
تا کسی گریه ات را بخرد و
بیهوده بمیرم
و بیهوتر خاک
و شکنجه و عذاب تا پاک شوم
وروز از نو روزی از کهنه
برهنه تر از برهنه
میروم تا برسم به اولین بزنگاه
آه از این خیال
این توهم
این زوال

واقعا چند ماهه هیچ شعر یا مطلبی نمی یاد تو ذهنم بنویسم
شاید به خاطر سرگرم شدن من تو عکاسی و سایت فلیکره!
اما یکی از شعرامو که خیلی دوستش دارم رو مینویسم
ببخشید که تکراریه
لا اله الا هو
و چاله ای شبیه یک گور روبه رو
راهی که میرود که به بن بست نمی رسد.
این بود فلسفه ی صعود نام او
نامی که هزار بود و یکی نبود.
اللهُ رحیم و رحمان و ودود
کی میشود برای تو از عاشقی سرود؟
از قاصدکی که خبر می آورد ز دوست.
آن قاصدی که گمان می کرده ای ز اوست!
آتش زدی بر این خواب و خیال ناب
آه از کجا خبر آورده ای آفتاب
؟!
