نه بادی که تابم بدهد
و نه خورشیدی که دست از سرم بردارد
اینجا
ته کشیده خنده های از ته دل
و
کسی حال کسی را نمی پرسد
همه ترک عادت کرده اند...
سپیده مرد
نیامدی
نرفتی...
نیامده رفتی
حیاط همان رنگ همیشگی را داشت
بادی نوزید...بارانی نیاورد...
کوچه کز کرده از دوریت
سایه ها سرک میکشند...
نمی بینی در باغچه علفهای هرز میکارند...
به دادم نمی رسی...
..