تو میگی خاطره هارو خط بزن اما این دلیل زنده بودنه این دل شکسته روز و شب فقط به امید تو داره جون میکنه خسته از روزای بی تو بودنم خسته از شبای بی تو بودنم تو بیا تا آسمون آبی بشه تو دلیلی واسه زنده موندنم آخ اگه دل خونه ی غم نمیشد میزدم به سیم آخر سیم می واسه آواز قناریهای شاد دو ر لا سی ، دو ر لا سی ، دو ر سی فاصله واژه ی تلخی واسه تو فاصله واژه ی تلخی واسه من ای خدا به جون هرکی دوس داری بیا این فاصله ها رو خط بزن تو بخوای آسمونا ابری میشن مثل گریه های بی وقفه ی من بیا نامردی نکن چیزی بگو بگو این ابرای بد بختی برن .............
سال نو
از اقیانوس به دریا
از دریا به دریاچه
و از آنجا به تنگی بر سر سفره های عید ... روز سیزدهم با سبزه های گره خورده به استقبال مرگ میرفت
او ندانست که زندگی روز به روز کوچکتر میشود
........
جاده ها میگذرند
اما من
بیشتر از این عذاب وجدان
نگیرد
...........
خداحافظ
زندگی من
مکعب ........... ..................... !
برای مرگ وبلاگ های http://moomoosh.persianblog.com/ بار دیگر به عزا مینشینیم
موج میزنی در من بایست! تا آخر دنیا به ما برسد. چند طوفان و نصفی...چند بیابان و چند برهوت مانده تا انتها دریای من! موجهایت را حلال ساحل های نا نجیب میکنی؟! و قطره هایت را به باران ؟ که خشکیده ای ....آنقدر که بچه ما هیها ی عید تشنه لب مانده اند بمان چند اقیانوس تا آخر دنیا مانده ...............
رز زرد یا د بیچارگی است تو به فکری که چه کردم با تو؟ گره هایی که مرا می خوابند من خزان سردم و سکوتی که پر از شرم کتاب درد است کودکی می جنگد و غروری رنچور بوسه باران گناهان من است وائزان شیفته اند روی من سیلابیست خون به کارون بزرگ قصه آیسگی تن مان را دارد رز زرد یاد بیچارگی است
ای جدا مانده ی هر قافله ها آه ای گمشده ی فاصله ها کمی از غربت من مانده هنوز فرصتی ده که بگویم گله ها .........
مست شده ام ! با خیال تو .... می چرخم آنقدر که زمین سرگیجه اش بگیرد و ستارگان وحتی دایره
پلی میزنم ....به دستانی که دور گردنم نیست. وقتی که وقت از عبورش شرم کند .... روبه رویم بایستد وقتیکه فاصله ها زانو بزنند گریه کنند ... زمانیکه خواب!برای همیشه خواب بماند ....... پلی میزنم به نگاهت..... خودم را دار ..............
برای تو ....
غزال
از این شهر گند زده حالم به هم میخورد باران میبارد اما هنوز هوا بوی تعفن دارد .............. حالا می فهمم چرا کلاغان بالای شهر پرسه میزنند ..... حتی کبوتران حرم هم لاشه خوار شده اند ...........
|
![]() در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|