از صبح بارون گرفته بود.حال و هوای عجیبی داشت.مثل همیشه شلوغ نبود ولی اطراف ضریح مثل همیشه بود.تو سالن و راهرو ها بوی عجیبی داشت.با اینکه چشمم جز شلوغی چیزی نمیدید اما همه به نظرم آروم میومدن.....رفتم به طرف ضریح جلو و جلو تر نزدیک شدم خواستم برم طرفش اما دیدم خانمی داد میزنه بزارید دست بچم به ضریح برسه ودخترکشو گذاشته بود روی شونه هاش ببره تا تبرک شه ! حواسم به اون بود که یه پیره زن رو دیدم که داشت تو دست و پا................از همه خنده دار میله ی بلند ۳ متری دست یه خادم خانم بود تا باهاش امر به معروف کنه اونا یی رو که زیر دست و پا موندن موهاشون میزنه بیرون یا استیناشون بالا میره تذکر بده .آخه حصار بین مردا و زن ها شیشه است و بعدشم دوربین گذاشتن یه موقع خادم های مرد به گناه نیفتن..... رو این سکو نشسته بودم یه سه سالی میگذره یهو یه گربه اومد پرید رو سرم و رفت از کجا میومد؟از طرف ضریح !حالا چیجوری اینهمه صحن رو گذرونده بود نمیفهمم.......... خالمو دیدم دست یه زن عراقی رو گرفته بود مردم رو کنار میزد تا برسونتش به ضریح.بنده خدا ۹ روز بود میومد اما دستش به ضریح نمی رسید تبرک بشه! از خالم خیلی تشکر کرد گفت میه کربلا براش دعا میکنه با خودم گفتم کاش من اینکاروکرده بودم ...................
سرسبز ترین من
....... سرسبز ترین شادی ، دیرینه و نایابی وقتی همه تاریکن ، بر ثانیه می تابی تو شکل ِمعمایی ، بی پاسخ و پیچیده می شه که به تو دل داد ، آسوده و نادیده می شه که سحر با تو ، هم صحبت ِ شب باشه یا خسته ترین عاشق ، زانو نزنه ، پاشه هر لحظه ی آ غوشت ، با عطر ِ شب آغشته ست تو مثل ِ شرابی تُرد ، من از نفست سر مست تو فرصت ِ تکراری ، وقتی که زمان تنگه وقتی که نگاه ِ من ، با عقربه می جنگه تعبیر ِ یه رویایی ، زیبایی و دور از دست می شه که به تو دل داد ، می شه که به تو پیوست بارون ِ گل و شادی ، از چشم تو می باره هر بوسه ی تو شعری ، تو باغچه می کاره دیرینه و نایابی، سرسبز ترین شادی دنیا پُره لبخنده ، با تو ، پُره آزادی
عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری کی می توان نگفتن؟ کی میتوان صبوری .....................؟
ای تو تنها ..............
های! این منم که در پی اویی؟ های! این تویی که در پی اویم؟
باز این علامت سوال روبرویم در من شروع حس امیدی با من همیشه تو روبرویی از وحشت زوال ثانیه ها از ظلمت سپیده قصه گویی
مجروح راههای نرفته مجروح زخم های نخورده بغضی درون گلویت فسرده است حسی درون قلب تو مرده
....
|
![]() در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........ که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور ! چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند... . که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!! ..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|