بعد بحثی که با مامان سر مورد جدیدی که برام پیش اومده بود کردم .
خواب بدی دیدم
نمی دونم به چیزی که باور دارم و راهی رو که پیش گرفتم به کجا میرسه
در این مرداب وهم انگیز در این گرداب ننگ آور دريغا نور عشقی شعله ای شمعی........
که من تاریک تاریکم تهی از حس ایمانم دريغا اندکی باور !
چراغ راه من هستی تو ای فانوس تنهایی! بیا بنشین، بمان، ای لحظه ی لبخند...
.
که من خواهم تو را... یابم تو را... مانم تو را... سوگند.!!!
..قدیمی تر از آغازی صمیمی.. گرم ، پر رمزی پر از رازی